صدای درونم به من هرگز اجازه سلام به دشمنان خدا و پیغمبر و موعود عزیزم را نمی دهد...

چیزهایی که در این 5 سال همه را میدانستم و حس کرده بودم، بسیاری به اراده خودم و تعدادی به قطع یقین به خواست و برنامه اهریمن وجود دیگران شکل گرفت که رویکرد به برنامه الهی درونم، همیشه آن را به عقب راند و بلا اثر کرد...



حال به حسی رسیدم که انسان بد و انسان خوب را تشخیص و هرگز به موجودی که خود را برتر از مافوقان اصیلم می داند، سلام نمی کنم.


نسب خیلی از آنها را ذاتا شناخته و خوب می دانم که معنی ژن خوب لقلقه زبان این دوران چیست که برخی اشان ژن بد اجدادشان هنوز از صورت و سیرتشان پاک نشده...


رنگ رخسار و جنس نگاه، ارزش انسانها را برایم مشخص می کند...و تصاویری که از خود منتشر کزده و چیزهایی که بدان می نازند.



کسی که با دیدنم دستش می لرزد و بله بله می گوید اما حقم و نامه های اداری ام را مخفی می کند، یعنی همان کاری که نقض قانون اساسی در حقوق ملت است اما ضمانت اجرایش را نمی یابم، چقدر با دیدنش نام خولی در گوشم صدا کرده... که او هم دستش لرزیده و پنهان کرده که وای بر او و کسی که چون اوست.


کسی که با چهره قدیمی و نفس از سینه با خرخر بیرون آمده اش، مدام گزارش کذب و سخیف علیه من داده و بعد از لشگرکشی اش!!! مرا به مذاکره فرا می خواند! وای بر افعال چون عمر بن سعد بن ابی وقاص ها


کسی که سخیفانه حس زنبارگی اش را در قالب دستوراتش به اخذ هرنوع گزارشی در دفترش آن هم بدون سند و مدرک، مخفی کرده تا انحراف اخلاقی اش را در پس پستی که در خواب هم نمی دیده، پنهان کند...و چه نالایقان را پست و مقام داده و از این جا و آنجا آورده و چه جانبداری از مجرمان و حمله به صاحب حقان بی خبر از همه جا کرده که نمی دانم چه لعنی نثار کنم بر فعل قاتل حضرت ام کلثوم بنت محمد(ص) بن عبدالله بن عبدالمطلب؛ که بی خبر از همه جایی را با اوهامش!!! مثلا کمر شکسته و بدر رفته...


مزوری که گاهی به نعل می زند و گاهی به میخ؛ هم می خواهد خوب باشد و هم نمی تواند، آخر ذاتش تزویر است، مرا به معرکه ای با منت و دعوت کشانده و بعد به من خیانت کرده و مدام توبه می کند!!! چه می شد نمی کرد آن دعوت را نعمان فرماندار کوفه؟


و جوانی از این جا و آنجا اخراج شده و در خرابستانی خراب مانده، از این چنین هایی پست و مقام گرفته که هیچ از کار و امورات که نمیداند که هیچ، یا در خود می پیچد و یا فتنه می کند و یا دستور حمله می دهد و بعد می نالد: خوب نامه می نویسی و چقدر به من تهمت زدی و من ندیده گرفتم... که چقدر حرف زدنش و رفتارش و محافلش و عرایضش!!! مرا به یاد عبیدالله بن زیاد می اندازد... که از دور نشسته و فرمان داده و لیاقت راه رفتن بر روی آن زمین زیر پایش را هم نداشته...


و بعذ ناجنسی دیگر چه می گوید و چه از او می بینید که رفتارش به فاسقان خیمه آتش زده می ماند و بماند انچه دیدم و شنیدم... که این هم نتیجه این جریان فساد است!



در این دوران و در این مکان چه خبر است؟


بیابانی دیگر در برابرمان است که حق را بر خاک زدند و بی ریشگان خود اعتراف کرده، به دستور اینان حق را لگدکوب کردند؟ حال از توجهات باری تعالی و موعودش در کنار تمام اقداماتشان دم می زنند؟

این تذهبون؟


بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت


کز هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت


این است که دیگر سلام بر دشمنان دادن بر زبانم جاری نمی شود و پا گذاشتن بر خاکی که جای من نیست تا آنها هستند، هدفم می شود که پیمان شکنی، پیمان شکنی است به هر شکلی و در هر جایی و هر زمانی و مکانی.


که دیگر پرده ها فرو افتاد و مهلتها تمام شد...



شرح حال خوبي از وضعيت و رفتار قاتلان امام حسين را در اين صفحه بخوانيد:

http://namnak.com/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86.p37995

/ 0 نظر / 72 بازدید