افسانه باشیم یا حقیقت؟

تجربه در ارتباطات اجتماعی گنجینه ارزشمندی است، در زندگی ام هرگز به مدت این 5 سال افسانه پرست و داستان سرا و واعظ و یاوه گو و تازه بدوران رسیده و ریشه گم کرده نه چندان معنی ریشه فهمیده، ندیده بودم...



شاید جالب باشد که بگویم اثرات خانواده ام را هم از همدان تا تهران و اذربایجان یافته و نتیجه جالبی هم گرفته ام که چرا اینقدر دلبسته تهران بودم و مکان هایی در آذربایجان را خیلی دوست داشتم... و همه جای دنیا دیگر حالا سرای من است اما یک جایی در این دنیا بیشتر که برای ماندن بهتر است...


بماند حالا اما روش رفتار با آن مدعیان را هم یافته ام و فاش هم می گویم:


بگذارید با افسانه هایشان دل خوش کنند و همان قورباغه تک چشم ته چاه باشند و شما آن لاک پشت دنیا شناخته و دریا دیده که گفتن از دریا برای اینها پاسخی جز نوای تکراری پرسرو صدای، چاه نشین های حقیقت ندیده ندارد و ابعاد زندگی اشان از مساحت اتاقها و خانه ها و آبادانی هایشان تجاوز نمی کند.


برخی هایشان مانند موش توی دیوارند که حرف جمع می کنند و در پستویشان ذخیره می کنند و جرأت تحلیل و کاربست و پاسخی هم ندارند، به اینها اینقدر حقیقت را بگویید تا انبارشان تا آخرین حد امکان پر شود و دیگر ناچار شوند تا همه را بیرون بریزند و اثری ازشان در جوارتان نماند، چون برای فرار جایی ندارند اگر ذخیره کرده های شکسته بسته را کنار نزده و راهی برای فرارشان نسازند...


می توانید سکوت کنید و به آینده ای که از او پیش رو می بینید، خنده ای بزنید و بدا به حالتی بگویید، دقیقا همان وقتی را به یاد آورید که دارد می سوزد و می سوزد و زار می زند و پشیمان است و نکته هایتان را صغیر و کبیر تحویلش می دهند، آخر اختیاردار شده بوده، صاحب قدرت و ملکی شده بوده، مدیر شده بوده و عجب صاحبی شده بوده، بزرگ شده بوده... اما یک دفعه از ابر خیالاتش در حوض سرد حقیقت افتاده...


فارغ از همه اینها کار خودتان را بکنید و جهت عقاب بلند پروازتان را عوض کنید تا بالاتر بپرد ...


بگذاريد عقابتان سر ناخنش! را از شر غول بی شاخ و دمی که هوا کرده اند تا به بال پروازتان برسد اما زیر پنجه های تیز پاهاي عقابتان گیر کرده و قدرت بالاتر رفتني هم ندارد، رها کند...

اين غول توهمات قدرت اين حضرات زیر پایه خودش هم ول شده، و به پفی بند است، شما رها شوید...


مریضی روح است دیگر، بعضی ها با اهریمن پیوند دارند و به تقدیر خدا اعمال زشتشان را ربط داده اند و این کام بخشی ها را مقدرات الهي می نامند، غافل از اینکه مقدر یعنی حد و اندازه ات!


که این خرقه ای که در درونش افتاده ای اندازه ات نیست و بدر می رود

و این یکی که بخیالت از تن من پاره کرده اند، اندازه ام نبوده و قبلا پاره پاره هم شده بوده، که تکه های جامانده اشان زیر پای امثال آنها پله های ترقی اشان شده مثلا...


نترسید مقدرات آدمهای اندازه شناس، برایشان مهیا و در جای امن محفوظ است و رها می کنند و می روند تا به آن برسند،

من هميشه در اين بازي هاي شر، پاي برنامه هاي اهريمن را حس مي کنم، وگرنه هزار راه بهتر براي رفتن بوده...

مقدرات الهي آنها که حد نشناسند هم خیلی دورتر از این آدمهای اندازه شناس، و با یک پا به پا شدن درون خرقه گشادشان و سر خوردن از سراشیبی دره ای که روی لبه بلندش ایستاده اند به دستشان می رسد و همانجا هم جا خوش می کنند چون دیگر حال بالا آمدن که آبروی بالا نشستن هم ندارند...


تیز رفتنهای برخی را جدی نگیرید، وا می مانند و راحت از لبه بلند دره اشان پایین می افتند حتي اگر تا ته بازي را هم به خيالشان برنده شده باشند و کليد گنج خزائن و رخت نهايت هنرشان را هم به تن کرده باشند.










/ 0 نظر / 97 بازدید