ديوان حافظ:مدعي نصيحت روا، واعظ مزور و...

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم


وقتي ابيات مربوط به اين واعظ مدعي حق نصيحت ديگران را مي بينيم، جز ادعا چيزي در اين موجود نيست.

کسي که تزوير مي کند و در اصل باطل را صحيح و صحيح را باطل جلوه مي دهد، چه مي تواند جز شخصي کم سواد و منفور باشد که اصول شرع و عرف جامعه را به بازي گرفته و با همه ناداني و جهلش داعيه هدايت ديگران را هم برداشته است؟


به نظر مي رسد اين واعظ سن و سالي دارد، اما به اندازه سنش عقلي ندارد.


معاشرت با او فايده اي که نداشته که هيچ، گوش کردن به او هم جز مصيبت به بار نياورده است.


فتنه از اقدامات او مي بارد، توطئه مي کند و صلاح اين و آن تشخيص مي دهد و مطمئنا ملاک و مقياسش همان توشه مختصر در انباني است، که از سن و سالش دارد! البته اگر بتوان عقل ناميدش.


بازي است اعمالش ديگر، در ذهنش داستان هايي با پاياني ساختگي ساخته و رويا مي بافد، اسباب دستش افتاده بازي مي دهد، شاید عروسک از دست انداخته و آدم ها را صاحب شده که چنین قدرتی بر هم زده است.


منع رطب کرده اي که خود رطب ها خورده و مي خورد!


مشخص است علائمي از جنون اطباقي و ادواري دارد و ديگران را به نام خود!! چنين مي خواند و می داند...


در برخي از اين اشعار علاوه بر مدعي بودن، واعظ حسود و پرعقده هم هست بيشتر به زني در حسرت مانده و عقده گشوده بر افرادي زير دست و پا انداخته مي ماند:


کسي که در آخر اين همه تلاش بي فرجامش، براي مزوري، عباراتش پشيز ناقابلي ارزش توجه ندارد و اسباب زحمت خلق هم شده:


واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن

در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم


يا

پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن

من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم

آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست

تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم



  • گرچه بحث وعاظ به يک زن سالخورده مدعي در اين اشعار تمام نشده و اشخاص ديگري را هم در برمي گيرد، اما بحثي جدي در اعمال زشت و مزورانه اين قسم افراد شده است، آنجا که به ما مي فهماند که نصيحت شنيدن از هر کسي صحيح نيست و باعث بطلان و خفت تمام نيکي هاست و راه نادرست مدعيان تاوان سنگيني برايمان دارد که شاید خودشان خائن و فاسدی باشند که در امور خلق می آمیزند.


واعظ شهر، چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود


که کلاشی چون او راه می زند، برای رسیدن به مهرش به خیال بنایی و صاحبی و سروری و پناهی و عسسی در سر پیری، و کج می کند اندیشه زیرپا انداخته هایش را از نگاری به نگاری! چنان که برایشان فرقی نکند و از نصایح او داستانها ببافند و بسازند و حقها بتراشند و بعد عربده بردارند:


برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است

مرا فتاد دل، تو را چه افتادست؟


اینجاست که باید از آدمها پرسید مگر خدا به شما عقل کافی نداده و این همه انسان خوب روی زمین نیافریده تا با آنها مشورت کنید که کاهلی و جهل از خود شماست که باید راه شرع و حق را بر می گزیدید؛ که مگر خدا یاد نداده که با اهل غیبت وتهمت نیامیزید و دروغ نگویید و گناه نکنید و از کافر حتی اگر والدینتان باشد دوری کنید و امر به معروف و نهی از منکر به قاعده و حق را پیشه کنید؟


بدتر از آن سکوت "خواجه" است، که معنایش "رئیس خانوده" است که خطاب به هر 2 خانواده است و ننگ دروغ بر چهره آنها! که مشخص است که چنین کردنها از قبل سکوت بی شرمانه آنها بوده و تأییدی بر آن اعمال...

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود


آیا از این همه آموزه اصلی خدا به انسانها، خیانت و وقاحت و مرد هزار زنه قاعده یافته در تفکرات متشرعین، اصل و بنا شده و حقیقت شرعی پروردگار که جز عشق و بی آزاری نبوده فراموش شده؟


گاهي که اين واعظ بيهوده گو را تصور مي کنم، زني کوتاه قد با چشماني شيطاني با لحني مزورانه به ذهنم مي آيد که تند تند حرف زده و ميان هر کلامش آب دهان قورت داده و علائم افسردگي هايپو مانيا و 2 قطبي ها را به وضوح نشان مي دهد، سر به زير انداخته ريز ريز مي گويد و بله بله بله راه می اندازد! و با بله های پا درهوای دیگران! خودش خودش را تأیید می کند!!! بر تنش که دست مي کشم زبري تن تیغ دارش مور مورم مي کند...


حس مي کنم از سرش حباب مي خيزد! نمادي از تفکري بي معنا و بي ارزش که راه به راه بالاي سرش در هوا مي ترکد و پرده اي از حيا و حجاب ندارد انديشه اش، بي دوام است حجبش مثل غشاء حباب کف صابون!


گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حیوانی که ننوشد می و انسان نشود






/ 0 نظر / 107 بازدید