از دست رفته ای که هنوز دنبالش میگردم...

حدود بهار1394 در یک لحظه میان پیاده رو یاد عینک آفتابی ام افتادم که دیگر روی چشمانم نبود...


اول داخل کیسه خریدم را نگاه کردم، نبود، سریع داخل کیف را گشتم، همیشه داخل قابش بود اما این بار دیگر قاب را هم پیدایش نکردم...

برگشتم و پشت سر تا توانستم پیاده رو را نگاه کردم, می دانستم از دستم نیافتاده, دیگر جایش در کیفم خالی بود, عینکی که 5دقیقه پیش روی چشمانم بود.

اینقدر یادم رفته بود که چه شده، که تمام خانه را گشتم, تمام کیفها و تمام گنجه ها را دیدم, پیدا نکردم و می دانستم که گم نکردم و جایی گذاشتم و باید پیدایش کنم...


سال بعد در اردی بهشت 1395 باز هم دوباره خانه را بخاطرش گشتم...

منطق این کارم فقط حسی مهم در اهمیت یافتنش بود...


یک روز نمی دانم چرا همه چیز یادم آمد, با کیفی سنگین و یک زیردستی پراز کاغذ و حق در دستم، دلم برای سبزی فروش سر میدان و بار زیادش سوخت,

آن وقت داشتم از مجلس حکمیت! ابوموسی اشعری دورانم می آمدم! کسی که از اتاقش بیرون آمد و گفت تلفنی مشکلات را حل کرده، همانجا حس کردم که جز باطل و عبثی نشنیدم، کار اداری و تلفن؟ از دیدن این همه سهل انگاری و کارنابلدی ناراحت بودم، انسانها نباید کاری را که نمی دانند بپذیرند...


از کیفم قاب عینک آفتابی ام را درآورده و عینک را داخلش گذاشتم و وقتی کیسه خریدم را از فروشنده گرفتم به امید سبک کردن دستم برای پیدا کردن پول، حس کردم قاب عینکم را به سمت کیسه سبزی ها بردم اما در واقع کف دست یک آقای خیلی محترم گذاشتم و یک آن چشمان پسر سبزی فروش به شکل خاصی به سمت مخالف چرخید و انگار همه چیز از ذهنها پاک شد...



لحظه ای که حس کردم حامی همیشگی ام در دست چپ من و دوست مهربان و محترمشان در دست راست بودند.


همیشه حسی از خجالت و دین برای من از یادآوری مجدد این اتفاقات سراسر محبت و حمایت و با دلیلی خاص مانده که گرچه فراموشی اش عمدی نبوده و واقع امر هم همین بوده که باید می شده اما دلگیری های آن روزهایم را هرگز از کسانی که عمدا برایم رنج ساختند تا عقده ها و کینه هایشان را که ربطی بمن نداشت آرام کنند, فراموش نمی کنم که یادم هست آن روز غرق در غم بودم اما می خندیدم تا ستم این احمقهای پرادعای خدا از یاد برده و گوش به فرمان شیطان سپرده را فراموش کنم.


نکته مهم رفتاری پسر سبزی فروش محله ما در دادن حق خانواده ای است که کمکش می کنند سبزی هایش را دسته کند... و من می دانم حساسیت اصلی فرد درجه 1 و بسبار امروزی و عاقل و دانای ما جز دادن حق نیست!


آنهایی که خود را به هر بی وجدانی و دروغی محق و دیگران را بی حق می دانند طبق فرموده قرآن به تناول زهر زقوم و درک آتش جهنم دعوت شده اند, که مشکل سازان بزرگ ناامنی جهان همینانند که حق میخورند و حق میسازند و با تزویر برای حرفهایشان ماده قانونی می آورند در حالی که دهها حقیقت دیگر را در دل همین قانونها پنهان کردند.


داستان عینک آفتابی من نکته بزرگی دارد اگر حق و ناحق کنها بفهمند، که می دانم بمن برمی گردد تا یک حقیقت مهم ثابت شود و همه بدانند نباید دروغ گفت و راست را زیر پا گذاشت تا ناحقی را حق جلوه داد...


حقیقتی که شخصی که باید آن رابرایم بیاورد هم باید به آن اعتراف کند... و برای همیشه با این ننگ مهر دروغ بر پیشانی، بسازد.



دریافت معنی «محترم» برا ی ذهنهای کوچک سخت است، برای کوته فکران دشوار است که معنی احترام را دریابند، که شخص محترم در میان دیگران تفرقه نمی افکند تا جا و مکانی را بیابد که بجز با این تفرقه افکنی بدستش نمی افتاد.


شخص محترم جای خود را می شناسد و به دنبال حق دیگران نیست و حرمت الهی نمی شکند تا سر از جایی درآورد که جای دیگری است.




/ 0 نظر / 20 بازدید