غزل شماره 1211 دیوان شمس را به جهت محتوای خاص آن منتشر می نمایم تا بعد...

بیت آخر را مجددا تکرار می نمایم:

ابتر بود عدوش وان منصبش نماند

در دیده کی بماند گر درفتد در او خس


و بیت بسیار مهم دیگر این غزل که به دانش تفسیر قرآن و درک آخرالزمان این 2 بزرگوار بر می گردد، مجددا تکرار می کنم:

واهل ز دست او را تبت بس است او را

هر کو عدوی مه شد ظلمات مر ورا بس

یکی از بیتهای بسیار پرمعنا و با تفسیری خاص این بیت است:

ضحاک بود عیسی عباس بود یحیی

این ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس


بیتی که اگر تفسیر کنم، باید به ممنوعیتی خاص اشاره کنم که طبق تحقیقاتم در قرآن هم از مشروعیت امروزش به حرامی پنهان مانده و حلال شده، می رسد که فعلا درباب آن ساکت می مانم اما می دانم که روزی همان که قویا با آیات و اشارات استدلال کردم، توسط شخصی محترم که از من به گفتن محقترند، اعلام خواهد شد.


حضرت عیسی (ع) به پاکی و تجرد و حضرت یحیی(ع) به پاکدامنی و مبارزه با ازدواج نامشروع و از دست دادن سر مبارک خود در این راه شهره اند و هر 2 خویشاوند و بسیار به هم نزدیک بوده اند و در شرح معراج حضرت پیغمبر خاتم (ع) نیز با در آسمان دوم با هم بوده و از قرار رجعت حضرت عیسی در زمان ظهور بدون ایشان نخواهد بود، که انشاء الله به زودی محقق گردد(از قرار حضرت زکریا ع شوهر خاله حضرت مریم عذرا بوده اند.)


تفسیر این 4 استعاره، حاوی صنعت تضاد هم هست، یعنی 2 شخصیت اهریمنی با همراهی و رفتاری که مجازا حاکی از صمیمیتی مزورانه و زیر پوشش یک آشنایی برای امری به زعم فکر ناشایستشان، مقدس است، اقدام به فسادی کرده اند که چنین مورد نکوهش گشته و برای ارشاد جامعه انسانی هم بسیار مهم بوده و به زعم من ام الفسادی جدی است و شرحش هم افتخاری برای عاملش و انتصابش به قضا و قدرالهی هم نیست که ننگی بزرگ بوده و نشانه پایان پذیرفتن صبر خدا در برابر فاسدان و مزوران تحت لوای اهریمن است.


کسی که از اعتمادی بیجا آن هم با علم و اطلاع به مسائلی مهم که ندیده گرفته، خندان است به حد کفایت بی خردی خود را نشان داده و کسی که از نتیجه عمل خود تا این حد گرفته و عبوس است و می ترسد، نتیجه عمل خود را به هر حال می بیند و این رفتارها هیچ کمکی به حل مسائل نمی نماید و روش به شدت غلط است.


شعرهای بسیار تکان دهنده تری در شرح این ماجرا در دیوان شمس وجود دارد که با شرحی دقیق تر به ماجرا پرداخته و داستان اخر الزمان را با ظرافتهای قرآنی نقل می نماید.




حکایت آخرالزمان حکایتی بسیار غنی از مفاهیمی پرارزش و جاویدان و نفی شدائدی مغضوب و ویرانگر نفس است و نشان می دهد خداون خوب می داند چطور پاسخ اهرمین را دهد و زمین را از پلیدی او پاک کند، پس باید امیدوار بود و به دستورات الهی با دقت و تفکر عمل کرد.


هین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس!!!



ممنون هم از الطاف جناب شمس تبریزی، و هم جناب مولانا...و می دانم چقدر شما را هم ناکسان زجر دادند..




غزل شمارهٔ ۱۲۱۱

 

مولوی

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

 

ای روترش به پیشم بد گفته‌ای مرا پس

مردار بوی دارد دایم دهان کرکس

آن گفته پلیدت در روی شدت پدیدت

پیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس

ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک می‌خور

هین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس


بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکان

بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس


این روی آینه‌ست این یوسف در او بتابد

بیگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس


خفاش اگر سگالد خورشید غم ندارد

خورشید را چه نقصان گر سایه شد منکس


ضحاک بود عیسی عباس بود یحیی

این ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس


گفتند از این دو یا رب پیش تو کیست بهتر

زین هر دو چیست بهتر در منهج مؤسس

حق گفت افضل آنست کش ظن به من نکوتر

که حسن ظن مجرم نگذاردش مدنس

تو خود عبوس گینی نه از خوف و طمع دینی

از رشک زعفرانی یا از شماتت اطلس

این دو به کار ناید جز ناروا نشاید

ای وای آن که در وی باشد حسد مغرس

واهل ز دست او را تبت بس است او را

هر کو عدوی مه شد ظلمات مر ورا بس

اعدات آفتابا می‌دان یقین خفاشند

هم ننگ جمله مرغان هم حبس لیل عسعس

ابتر بود عدوش وان منصبش نماند

در دیده کی بماند گر درفتد در او خس


https://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh1211/

/ 0 نظر / 51 بازدید