روزهای من در گروه معماری (قسمت اول)

من از سال 1388 در واحد تهران شمال در حال تدریسم و در سال 90 به عنوان استادیار و دکتر ارشیتکت به استخدام این دانشگاه درامدم، جدا از همه پیچ و خمهای اداری استخدام به عنوان هیئت علمی در دانشگاه که برای من از سال 1386 تا حال ادامه داشته، حرفهای زیادی از روزهای شیرین و تلخم در این واحد دارم که شاید بخواهم در چند پست، انها را در وبلاگم منتشر کنم که شاید تجربه هابم و گاهی گله هایم، روزی گرهی از گرههای خودساخته جهان سومی امان بگشاید...

 

گروه معماری واحد تهران شمال صرفا در مقطع کارشناسی ارشد و به صورت تصادفی در سال 1385 دانشجو گرفته بود، ان هم در حالی که این واحد برای مقطع کارشناسی ارشد معماری کامپیوتر، مجوز خواسته بود و با یک اشتباه، به آنها دانشجوی کارشناسی ارشد معماری و مهندسی نرم افزار کامپیوتر داده بودند.

به هر صورت این گروه به طور رسمی در سال 1387 مجوز وزارت علوم را گرفت و در سال 1388 نامش در دفترچه انتخاب رشته ازمون ثبت گردید...

از سال 1386 در لحظه لحظه هیجان ثبت این رشته دروزراتخانه شریک بودم، آن روزها خانمی محترم، به نام سرکار خانم خدیجه بابائی در ثبت این رشته بسیار زحمت کشیدند...

ریاست وقت واحد، جناب اقای دکتر یعقوب نژاد هم برای نگهداشتن این رشته بسیار تلاش کردند و به هر طریقی بود یکی از تحصیل کردگان دکتری معماری را برای مدیریت آن یافتند و  گروه را حفظ کردند...

استادان خوبی در این گروه تدریس می کردند: دکتر علی غفاری سده، مرحوم دکتر رضا سیروس صبری،دکتر جهانشاه پاکزاد، مهندس فرهاد احمدی، مهندس خراسانی زاده، سرکار خانم دکتر نیره طهوری،...من هم  افتخار پیدا کرده در کنارشان قرار گرفتم...

من سال 1387 دکترای معماری ام را اخذ کرده بودم، پر از شور و علاقه برای پیدا کردن راههای تازه برای بیشتر آموختن و بیشتر آموزاندن بودم...

اولین درسی که من در مهر 1388، در گروه کارشناسی ارشد مهندسی معماری آنجا می دادم، "برنامه ریزی کالبدی معماری" بود، شاگردانم همه باهوش و پویا بودند و انگیزه بسیاری داشتند، امکانات زیادی نداشتیم، در کلاس شماره 207 ساختمان شماره 2، دانشکده فنی و مهندسی بودیم و حتی جای کافی برای بازکردن میزهای نقشه کشی دانشجویان نداشتیم، آنها را همانجا در انتهای کلاس رها کرده بودند...

کلاس تاریک بود، پنجره هایش به سمت حیاط خلوت پشت دانشکده باز می شد...

دوستی بود که تلاش کرد و اتاق بزرگتر خواست، کلاس 304 را در طبقه سوم دانشکده به ما دادند، باریک بود و طویل،میزهای جلسه را در ان چیدند و صندلی هایی را برای آتلیه معماری خریدند، یک ترم آنجا بودیم، کلاس تنگ بود و باز جایی برای میزهای نقشه کشی بچه ها نبود، بالاخره دستان در دانشکده رضایت دادند و  بزرگترین و پرنورترین اتاق آنجا را به گروه معماری دادند، اتاق 302....

باور کردنی نیست اما شاید ما برای پیدا کردن یک کلاس مناسب هم باید می جنگیدیم...

از سال 1390 که هیئت علمی تمام وقت این گروه شدم، رنجهایم اغاز شد، رفتارهایی را دیدم که در عجب ماندم که چگونه می شود که اینقدر قاون شکستن راحت و بی دغدغه است و راحت نمی توان کسی را که بی قانونی می کند، تنبیه کرد...

از همین روزها بود که روزهای پردرد من در این واحد دانشگاهی آغاز شد...

/ 0 نظر / 2 بازدید