برت استیل(brett steele) مرد بی نظیر و مهربانAA

شنبه 16 مرداد 89، روزی بود که بالاخره نمایشگاه آثار کارگاه مشترک میان دانشگاه تهران و مدرسه معماری AA به صورت رسمی در محل دانشگاه تهران، توسط مرد بی نظیر و رئیس مدرسه AA ، برت استیل (Brett Steele) , و پس از سخنرانی تأثیرگذارشان افتتاح شد.

از راست به چپ: ولفگانگ، برت استیل، امید کاموری

 

صبوری، محبت و بی ادعا بودن این استاد ارجمند معماری، بارزترین چیزی بود که قدرت و مهارت این مرد بزرگ را برای ما اثبات می کرد.

همدلی و علاقمندی ایشان در گفتگویی که با ایشان داشتم، برایم دلنشین و قدرت آفرین بود و اتکا به نفس گمشده ام، در لابلای غرور و حسد برخی استادنمایان بی اندیشه را، دوباره به من بازگرداند.

برت استیل در سخنرانی افتتاحیه نمایشگاه کارگاه، دانشکده هنرهای زیبا 

 

لازم نیست که برای ارتباط برقرار کردن با انسانهای بزرگ، همیشه هم اندازه و هم سطح آنان باشید، بلکه همین که در مسیری که آنها دوست داشته اند، حرکت می کنید، برایشان کافیست و همیشه این استادان به واقع معلم، حائل و راهنمای شما در مسیرپیشرفتتتان هستند.

برت استیل یک سوال از من پرسیدند: شما در چند سالگی دکترا گرفتید؟ و وقتی گفتم:"29 سالگی" گفتند:"واو، براوو، بسیار عالی " و قول دادند تا به من در ادامه تحقیقاتم کمک کنند.

قصد قضاوت ندارم، اما تفاوت محسوسی که در نوع رفتارهای اساتید معتبر غربی می بینم، بسیار متفاوت از رفتارهای دوپهلو و به قصد آزار، برخی از استاد تمام های ایران است، که تمام اندیشه اشان به زمین زدن جوانتر ها و بالاتر نگه داشتن خود است.

از راست به چپ: مانیا، یوسف، تئو، کاسپر، ولفگانگ

 

به هر صورت خاطره عجیبی که از اساتید ایرانی دارم، ناخودآگاه این کلمات را بر ذهنم جاری می کند. و از خود می پرسم "چرا باید رئیس دانشکده من، در پاسخ به اعتراضم، به رفتار غیرمسئولانه همکارانش به من بگوید: شما چرا تزهایی ار کار می کنید که از سطح دانشگاهتان بالاتر باشد، تا اساتیدتان نفهمند، شما نباید اینجا می آمدید!!!"

و من بمانم و یک چرا:

که چرا همیشه باید شاگرد پایین تر از استاد باشد و استاد فروتن و پویا نباشد، و بی مسئولیتی اینقدر راحت باشد، و ایران، وطن عزیز من و شما، همیشه پایین برود؟!!! و صد البته بریتانیا و آمریکا و اروپا از ما برتر باشد!!!

چرا؟؟!!!

از راست به چپ: برت استیل، توماس

/ 5 نظر / 84 بازدید
ندا نجف سلیمانی

سلام خانم دکتر نصیری. شاید به همون دلیلی که اکثر اساتید دانشگاههای کشورمون همون رفتار رو دارند و راستش بنده هم مدت زیادیه که در پی این جواب هستم! شاید به همون دلیلی که در کلاس طرح 5 دانشجویی که پلان بیمارستان رو از جایی کپی کرده و مقطع اون رو هم از یه نقشه ی دیگه کپی می کنه (مقطع و پلان مربوط به هم نیستن) و اون دانشجو 3 نمره بالاتر ازمن می گیره که 3 ماه تمام روی پروژم کار کردم با دقت و وسواس هرچه تمام. اما وقتی اعتراض می کنم به استاد میگه اسم همکلاسیت رو بگو تا نمرش رو کم کنم و من که حتی اگه مجبور بشم درسمو حذف می کنم اما به دوستم خیانت نمی کنم سکوت می کنم! آیا وظیفه ی استاد نیست که اینو تشخیص بده؟؟ به همون دلیل که من برای پروژه ی درس مبانی نظری با علاقه مدت ها فکر می کنم و یه مقاله (حالا اسمشو مقاله هم نگیم، فرض کنیم یه انشا) می نویسم و در حد توانم و شاید بیشتر برای این مقاله وقت می ذارم و زحمت می کشم و سعی می کنم خلاقیت به خرج بدم و اونوقت استاد به جای تشویق یا حداقل به جای راهنمایی و نذکر ایراد های من، چند بار با تمسخر تو کلاس تکرار می کنه: مطمئنید خودتون نوشتید و با اینکه با قاطعیت بهش جواب مثبت می د

ندا نجف سلیمانی

(ادامه) وقتی با قاطعیت بهش جواب مثبت می دم بین 80 نفر دانشجو برمی گرده فکر کنم یه جایی اینا رو خوندم! یه لحظه همه ی اطلاعات و درسایی که سر کلاس این استاد به دست آوردم برام زیر سوال می ره! و هزاران مورد دیگه که نمیشه تو یه کامنت نوشت! فکر کنم جواب همه ی این چراها فقط تو این جمله باشه: "من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانیست که نمی رسند و رسیدن حق کسانی که نمی دوند!" من بارها به اینجا سر زدم و واقعا" نمی خواستم اولین کامنتم اینطور مایوسانه باشه اما راستش نتونستم از نوشتن خودداری کنم... با سپاس و پایدار باشید.

محمد

سلام ممنون از مطلب مفیدتون میگم شما که دانشگاه تهران هستید دیگه ما باید چی بگیم؟

شبنم

سلام خانم نصیری از آشنایی با وبلاگتون خوشبختم ولی چند سوال برایم پیش آمد شما در ورک شاپ دانشگاه تهران شرکت داشتید؟ در این 10 روز بروی چه مسائلی کار شد؟ متاسفانه در جایی این خبر حتی سایت دانشگاه به توضیح نپرداخته است. ممنون میشم اگه جوابتون به ایمیلم بفرستید

در همنوایی با دل آزردگیهای نگار عزیز: دوردست امیدی نمی آموخت. دانستم که بشارتی نیست: این بی کرانه زندانی چندان عظیم بود که روح از شرم ناتوانی در اشک پنهان می شد. (شاملو)